صبح یکشنبه. از خواب بیدار میشم. اتاق تاریکو روشنه. دستمو دراز میکنم تا ساعتو خفه کنم که از رو صندلی می افته زمین. هنوز داره زر زر میکنه. سرمو میچرخونم، چشمامو ریز میکنم تا بهتر ببینم: شیش و چهل دقیقه اس. یادم میاد که دیشب خیلی بد خوابیدم. هنوز سرم زوق زوق میکنه. اول دکمه آف این بی پدر رو میزنم. بعد دستمو میبرم زیر تخت دنبال پاکت سیگار میگردم. پشیمون میشم. عوضش بسته استامینوفن رو پیدا میکنم. برش میدارم. ایندفه خوب اثر نکرده. بازم دست میکشم رو زمین بلکه بطری آب هم اونجا باشه. که نیس. حتما قل خورده رفته زیر کمد. گور باباش. قرص ها رو میزارم زیر زبونم تا بلکه اینجوری حل بشن. نفسم میگیره. عادت ندارم دمر بخوابم. یه غلت میزنم. طاق باز میشم. زل میزنم به سقف و سعی میکنم به چیزی فکر نکنم. یه نیم ساعتی همینجوری میمونم. پا میشم. اول دوش میگیرم. اب داغ بیدارم میکنه. اصلاح میکنم. دوهفته ای میشه که ریشمو نزدم. تیغ کنده. واسه همین یکی دو جای صورتمو میبرم. عوضش سبک میشم. احساس خوبیه. با حوله میام تو آشپزخونه. حالا یه سیگار روشن میکنم. پشت بندش یه فنجون قهوه. بدون شکر. میچسبه.
باید آماده شم. چند وقته ندیدمش؟ پنج سال و سه ماه و پونزده روز. دیروز تو دفترچه یادداشت نگاه کردم. خودم نوشته بودم و گر نه یادم نمی مونه که. امروز برای ناهار قرار گذاشتیم. پنجشنبه زنگ زد. بی هوا. غافلگیرم کرد. همیشه همین جوره. وقتی هم که رفت تا سه سال بعد از کانادا بهم زنگ بزنه - اونم 3 صبح - بی هوا بود. هیچی بهم نگفته بود که. عصر یه چهارشنبه بود. اسفند هزاروسیصدو شصدو هفت. واسه به یاد آوردنش احتیاج به دفترچه ام ندارم. این تنها عدد یه که از یادم نمیره ...
اونروز حرفمون شد، سر اینکه چرا به سبزه نمیگم کار منو درس کنه تا پاشم برم ایتالیا. که به هوای من، اونم بار و بندیلشو ببنده و راهی بشه. وقتی گفتم باید یکم دیگه صبر کنیم، چونکه خواهر من هنوز خودش پا در هواست و در ضمن من باید دوباره امتحان سفارت بدم، یهو داغ کرد و شروع کرد به داد و بی داد که دیگه طاقتش تموم شده، که من درکش نمیکنم و نمی فهمم بلاتکلیف بودن و خونه پدر بزرگ زندگی کردن یعنی چی. چند ماهی بود که بونه میگرفت. بی دلیل و با دلیل. چهار سال با هم بودیم. شب و روز. سعی کردم آرومش کنم که فایده نداشت و به قهر از پیشم رفت. سه روز گذشت تا اینکه مژگان زنگ زد. پرسید: "چه خبر از شیوا"؟ سوالش بو دار بود . خشک گفتم: "چطور مگه"؟ جواب داد: "هیچی، خواستم ببینم هنوز باهم قهرین"؟ از حرفاش حس خوبی نداشتم. نفهمیدم چرا، ولی یهو کله ام داغ شد. واسه همین خواستم تندی تموم کنم و به خودش زنگ بزنم. گفتم: "چیزی نشده. یکم از دستم شاکیه. صبر می کنم آروم که شد باهم حرف میزنیم". که به خنده گفت: "عجب! که اینطور. ببین حالا که داری صبر میکنی یکم بیشتر تحمل کن، بزار جا به جا که شد خودم شماره شو برات میگیرم. اونوخ بهش زنگ بزن"! نمی فهمیدم چی داره میگه. منتظر بود که ازش بپرسم منظورش چیه. داشت با من بازی می کرد. می تونستم تجسم کنم که چه حالی داره میکنه از اینکه منو گیر انداخته. هیچوقت با مژگان آبم تو یه جوب نرفت. از همون روز اول که با شیوا آشنا شدم، این شروع کرد به ساز مخالف زدن. هیچوقت ام نفهمیدم چرا اینقده از من بدش میومد. مهم هم نبود. دیگه چیزی نگفتم و بی خداحافظی گوشی رو گذاشتم. یهو یه عالمه سوال ریخت تو سرم: یعنی چی جا به جا بشه؟ دوباره برگشت پیش پدرش؟ مادرش برگشته؟ اسباب کشی کردن؟ پس چرا به من هیچی نگفت؟ اصلن مگه میشه؟ که دیدم طاقت ندارم. زنگ زدم. طبق معمول بابا بزرگش برداشت. گوشی رو گذاشتم. دوباره شماره گرفتم این دفه یه تک زنگ که زد، قطع کردم. دو بار دیگه همین کارو کردم که اگه خونه اس بفهمه منم. اما جواب نداد. کلافه شده بودم. تلفن دوباره زنگ خورد. برداشتم. باز مژگان بود. خواستم بگم ببین آبجی بد موقعی رو واسه سر بسر گذاشتن من انتخاب کردی که امون نداد و با خنده گفت: "ببین خوش تیپ، هول نشو. خونه مامان جونش هم زنگ نزن که یهو فحشت میدن. میدونی، این اعتماد به نفس ساختگی یه موقعها بد جوری تو ذوق میزنه. امروزم از همون روزاس". سکوت کردم ولی ایندفه گوشی رو نذاشتم. چاره ای هم نبود. که خودش دوباره به حرف اومد اما لحنش کاملا عوض شده بود. خیلی جدی گفت: "اگه می بینی که دوباره بهت زنگ زدم فقط واسه این بود که بهترین دوستم ازم خواست که خبرت کنم و گر نه کشته مرده حرف زدن با آدمی مثه تو نیستم". حس کردم یه چیزی اتفاق افتاده ولی هیچی نگفتم. انگاری یه شیشه چسب تو حلقم ریخته باشن. منتظر موندم ببینم چی میگه: "شیوا جمعه شب رفت پاریس. از اونجا هم میره کانادا. پیش مادرش. قبل از رفتن بهم گفت که خبرت کنم ولی دیروز سرم خیلی شلوغ بود. پاک یادم رفت. گو اینکه اگر هم میخواستی با هاش حرف بزنی باید صبر میکردی تا اول شماره اونجا رو به من بده. اونوقت اگه خودش خواست که تو ام بدونی باید و منم اگه یادم موند بهت زنگ میزنم. همین. حالا اگه میخوای قطع کنی، بکن". خواستم بگم داری چرت میگی. مگه میشه؟ میخوای ما رو اسگول کنی... که گوشی رو گذاشت.
پنجشنبه قبل از اینکه زنگ بزنه داشتم با سمیرا حرف میزدم. اصرار میکرد که برم اونجا. قبول نکردم. میخواستم تنها باشم. گوشی رو داد به رضا که تا اومد الو بگه قطع شد. یا قطع کردم. یادم نیس. شقیقه هام میزد. تب داشتم. چشمامو بستم. خواستم تلفن رو از پریز بکشم که دوباره زنگ خورد. تا زنگ چهارم بر نداشتم. گفتم شاید بیخیالی طی کنن. که دیدم اینجوری بدتر نگران شون می کنم، یهو پامیشن میان اینجا. منم که اصلن حالشو نداشتم. واسه همین گوشی رو برداشتم:
بله؟
- سلام!
...
- منم شیوا ...
...
- الو؟ امیر؟ خودتی؟
آره. خودمم ...
- سلام! باورم نمیشه... باور کن... اصلا فکر نمیکردم بتونم پیدات کنم...
خوبی؟!
- امروز رسیدم. ساعت هفت رسیدیم فرودگاه. الانم پیش مامانجون اینام . گفتم بهت خبر بدم... من خوبم. تو چطوری؟
خوب کاری کردی ...
- مامان چطوره؟ سبزه، حمید... پسرشون، چی بود اسمش ...؟
خوبم ... اونام هستن...
- ببین امیرک، اینجا نمی دونی چقدر شلوغه. صداتو نمی شنوم. تو ام که طبق معمول خواب آلود حرف می زنی.
نه، خواب نبودم.
- می دونم. یه چیز دیگه. ببین چی میگم. شنبه...نه، یکشنبه، آره یکشنبه، ببینیم هم و؟
...
- میریم قهلک، همون که نزدیک یخچال بود. چی بود اسمش؟
میدونم کدومو میگی ...
- باشه؟
باشه ...
- واسه ناهار؟
خوبه. ..
- آره دیگه. ناهار خوبه. شام که نمی خورم من بدبخت.
هنوز تو رژیمی؟
- آره بابا، یادت مونده؟
آها ...
- مهمون منی ها. دیگه نوبت منه. باشه؟ نگفتی اسمش چی بود؟
اسم چی؟
- هیچی بابا. تو ام که همیشه گیج میزنی. فقط روز ش یادت بمونه، باقی با من. پس تا یکشنبه ساعت دوازده. اوکی؟
خوبه ...
- شنیدی چی گفتم امیر؟ گفتم ساعت چند؟ دوازده. نه یک . نه دو. دَ-واز-ده!
آره شنیدم.
- امیدوارم. حالا بازم قبلش بهت زنگ میزنم. گوشی رو ورداری آ. خب؟
باشه ...
- پس فعلا. بابای.
فعلا ...
باید زودتر آماده شم. برم ببینم چی میخوام بپوشم. یه پیرهن لی آبی تنم میکنم. اینو جهان برام خریده. کی؟ بزا فکر کنم... تولدم بود؟ نمی دونم... بگذریم. حالا شلوار... یه مخمل قهوای داشتم... آهان اینجاس. پام میکنم. پسر نیگا! حسابی وزن کم کردم. کیفور میشم. کمر بندم چی باشه؟ باید به کفشم بخوره. یه جور وسواسه. اگه کفش جیرا رو بردارم پس کمربندم باید قهوه ای باشه. دست خودم که نیس. باید بهم بیان. همین باعث میشد که وقتی میخواستیم بریم مهمونی حرفمون بشه. چقدر شاکی میشد و همون تکه کلام همیشگی: "حاضر شدی عروس خانم"؟! حالا خوب بود همیشه ده دقیقه جلوتر توی ماشین بودم.
تلفن دوباره زنگ میزنه. اول شماره رو چک میکنم. حوصله وراجی ندارم. جهانه. گوشی رو برمیدارم: "سلام مادر. چطوری؟... منم خوبم... نه بابا چیزی نشده، یکم سنگین بودم. الان بهترم... همه چی خوردم. خیالت راحت. بهناز واسم اورده... دیگه سلامتی. خبری نیس... آهان... خب... امشب؟... باشه میام... باشه... ببین مادر! چیزی خواستی زنگ بزم سر را برات بگیرم. ساعتشو نمیدونم ولی میام. فعلا".
بر عکس منِِِِ، شیوا همیشه دقیق بود. خودشو کشت که به من حالی کنه تا هف هشتا کارو با هم انجام ندم که بعدا واسه یه قرار ساده مجبور نشم واسه یه قرار ساده از شیش تا یه ربع به هفت اگه نشد تا هفت و بیست دقیقه و فوق فوقش هشت و نیم تایم بزارم! چکار کنم. خیلی سعی کردم ولی نشد که نشد. باید یه نقض مادرزادی باشه. مثه فراموش کاری. ولی شیوا یه چیز دیگه میگفت، که چون از انتظار کشیدن حتی واسه پنج دقیقه بیزارم، واسه همین دوس ندارم زودتر سر موعد حاضر بشم. شاید حق با اون بود. نمیدونم.
خب اودوکلون بزنم؟ بزا ببینم اصن چی دارم. هیچی! فقط چن تا اسپری برام مونده. همه رو خونه مامان جا گذاشتم. ولی نه! ببین چی پیدا کردم: یه 'اگوئیست'، اونم آکبند. این کجا بود؟ آهان یادم اومد. حمید واسم آورده. ولی شیوا که نمیدونه. اون موقع همیشه آمار منو داشت. اسپری 'مالیتزیا'ی سبز میزدم و اودوکولن 'میسوری'. بوی غریبه رو از یک کیلومتری میفهمید. حالا تا بیام ثابت کنم اینو شوهر آبجیم آورده... ولش کن. از خیرش گذشتم. ساعت 'فناتیک' رو برمیدارم. آخه بندش قهوه اییه. انگشتر فیروزه رو دستم میکنم. اینم مامان بهم داده. پارسال تولدم بود. اگه درست یادم مونده باشه.
بیرون رو نیگا می کنم. داره باد میاد. لرزم میگیره. هنوز ضعف دارم. بابا شوخی نیس. دو ماه بود که افتاده بودم. فقط یه هفته فقط تو بخش خوابیدم. چن تا سرم زدم؟ چن تا آمپول؟ آبکش شدم به خدا. شبی که رفتم بیمارستان قبلش زنگ زدم به مامان. گفتم میرم ماموریت. خوب شد رضا با هام بود. خودم خبرش کردم. بقیه دهنشون چفت و بست نداره. پیرزن رو میترسوندن. یه هفته بود که نا نداشتم قدم بردارم. بهش گفتم یه تک پا بیاد اینجا. پرسید: "چیزی شده"؟ گفتم: "چیزی نیس. فقط یکم خوش نیستم. به سمیرا چیزی نگیا. خب"؟ هیچی نگفت. انگاری ترسیده بود. آخه سابقه نداشت از کسی بخوام بیاد بهم سر بزنه. گوشی رو که گذاشتم به زور از رو صندلی بلند شدم. تلو تلو میخوردم. رفتم در رو وا گذاشتم که وقتی اومد مجبور نشم دوباره از جا بلند شم. برگشتم و رو زمین، وسط هال ولو شدم. نیم ساعته خودشو رسوند. همین که اومد بالا سرم خنده ام گرفت: "چته؟ مگه تا حالا مرده ندیدی"؟ گفت: "چرا. ولی جنازه اینقده پر رو ندیده بودم. چی کار کردی با خودت"؟ چشامو بستم و گفتم: "فکر کنم باید بریم دکتر. داره حالم بهم میخوره." دیگه چیزی یادم نمونده.
قرصامو خوردم؟ حواس ندارم که. مثلا بهناز واسم نوشت چه ساعتی و از کدوما باید بخورم. بعدشم پرسید کاغذ رو کجا بزنم؟ گفتم به در یخچال. یکی نبود بگه نابغه مگه تو یخچال چیزی گذاشتی که به هوای اون بری نوشته رو بخونی؟ خب حالا که یادم اومد. برم ورشون دارم. یه لیوان آب هم میارم. شیوا همیشه میگفت قرص رو باید آب زیاد خورد. هر یه دونه قرص یه لیوان آب. نه که همه رو یه بارکی بندازم بالا. کاری که همیشه میکنم. آخه کی حوصله داره. همین که یادم میمونه خودش خیلیه. ببین چن جور قرص دارم. از همه رنگ. این کپسول آ واسه چی بود؟ آهان. این سری آخری بهم داد. دکتر شفا گفت واسه تقویت حافظه اس. ایندفه بهش میگم قربون دستت یه چی ام بده که یادم بیاد قرص حافظه رو کجا گذاشتم. خیله خب. حالا از هر کدوم یکی یدونه میخورم. واسه محکم کاری. بالاخره از نخوردنش که بهتره.
کت مخمل رو بر میدارم. اینو سبزه برام خریده. تو همون ساکی بود که حمید برام آورد. تا حالا نپوشیدمش. تنم میکنم. خوش دوخته. خب کلید ماشین رو کجا گذاشتم؟ مگه میشه تو این طویله چیزی پیدا کرد. همه جا ریخت و پاشه: انگار باید از روی میدون مین رد بشی. زمین پر از لیوان، بشقاب، چنگال، بطری آب، بیسکوییت، قوطی خیار شور ( زندگی بدون خیارشور؟)، سی دی، حوله، تی شرت، سیب گاز زده، چیپس، بسته خالی سیگار، فندک، کتاب، دفترچه، آلبوم عکس، قبض گاز و تلفن... فقط لباس آ، ساعت، انگشتر و کفشام همیشه سر جاشو نن. نیم ساعت گشتم. نخیر سویچ ماشین نیس که نیس. باید از صدوهیجده بپرسم کجا گذاشتمش. حالا گرمم شده. عرق کردم. یکی نیس بگه چرا کت رو در نمیاری.پنجره رو باز میکنم تا کوران بشه. بازم میگردم. عطسه میکنم. ای بابا! پنجره رو می بندم. دیگه پاک نامید شدم. شاید کار خداست! شاید اگه با این حال روز پشت ماشین بشینم یهو سرم گیج بره، چشمم نبینه و بزنم به یکی. آره واسه همینه. همیشه همینطور بوده. شیوا همیشه میگفت همه چی از قبل نوشته شده. قسمته. اینکه با هم آشنا شدیم. اینکه واسه هر چی داشتم واسه اون می خواستم. اینکه فقط اونو می دیدم. اینکه وختی توی امتحان سفارت قبول شدم به خاطر اون نرفتم ایتالیا. اینکه یهو گذاشت و رفت. همش کار خداست.
خیله خب. سویچ پیدا نشد. پس زنگ بزنم آژانس بیاد. شماره اش چن بود حالا؟ خنده ام میگیره: از کی دارم میپرسم. من شماره مامان رو از جلال میگیرم. اشکالی نداره. فک کنم کارت آژانس رو گرفته باشم. ولی کجا گذاشتمش؟ باز میخندم: حکایت پیدا کردن سوزن توی کاهدونه. حالا یکم بگردم شاید... نه. اینم پیدا نشد. باید پیاده راه بیفتم. میرم جلو آینه. دکمه پیرهنم و تا یه دونه مونده به آخر میبندم. شیوا خوشش نمیآد یقه ام باز باشه. چشمام چقدر پف کردن. عینک بزنم؟ توی رستوران که نمیشه با عینک دودی بشینم. بی خیال، رسیدم اونجا ورش میدارم. شیر گاز رو بستم؟ پنجره رو چی؟ نه یادم نرفته. انگار دارم میرم مسافرت. دل شوره دارم. مثه اولین بار.
پام که به کوچه میرسه حالم بهتر میشه. هوا خنک شده اما سرد نیس. ما رو باش که کت پوشیدیم. چکار کنم لرزم میگیره. آفتابی هم در کار نیس ولی من عینک زدم. حالا ملت میگن این یارو چقد جواده. بزار بگن. نور چشمم رو میزنه. یاد استیو مک کوئین توی فیلم پاپیون میافتم. دوباره خنده ام میگیره. این شد سه بار. حالا باید یه تاکسی پیدا کنم که پیدا شد: "در بست". ترمز کرد. "میرم قلهک". نشستم عقب. معمولا جلو میشینم. ولی حالم خوش نیس. میخوام ولو شم ...