ببینم راستی ، تا حالا نگفتی (یا ننوشتی؟) اینایی رو که واست مینویسیم میخونی و پاک میکنی یا نمیخونی و پاک میکنی؟ در هر حال اونچه مسلمه اینه که پاک میکنی، اما خیلی مهمه که بدونم قبل از پاک کردن میخونی یا نه؟ اما تا یادم نرفته و قبل از اینکه برم جلوتر بزا بهت بگم که یه وخ فکر نکنی که اینا رو برات مینویسم تا به قول یارو گفتنی(کی؟) گله گذاری کرده باشم. نه! راحتت کنم: اصلا فدای سرت که پاک میکنی. خیله خب؟
داشتم میگفتم: راستش اول با یه علامت سوال شروع شد که یه روز اومد و بی مقدمه شروع کرد تو سرم ورجه ورجه کردن و بعد یه هفته رسید به کف پام که سوزن سوزن میشد تا جاییکه امروز دیگه موقع نفس کشیدن افتادم به خس خس کردن و خب تجربه گذشته هم نشون داده که اگه ولش کنم یه روز صب همینکه چشمامو وا میکنم میبینم که به تخت میخکوب شدم؛ انگاری بختک روم افتاده باشه. جوری کلافه ام میکنه که توان تکون دادن یه انگشتمم ندارم. اونوخ باید حسابی تمرکز کنم یا نه برعکس باید مطلقا به هیچی فکر نکنم تا یواش یواش و به هر فلاکتی شده این سر شدن از تنم بره بیرون. ولی همینکه بلند میشم یهو دلشوره میریزه تو دلم: انگاری یه چیزی گم کرده باشم، هی دور خودم میچرخم و اینقده بالا و پایین میکنم که بیحال و بی رمق دوباره ولو میشم روی تخت. انگاری کوه کنده باشم، حتی نمیتونم از جام بلند شم. بدبختی اصلی وختی شروع میشه که حس میکنم فکم سنگین شده و از اینکه ثانیه ای صد بار افکارم رو با صدای بلند توی مغزم تکرار میکنم به مرز دیوانگی میرسم. تازه نوبت به دستام میرسه که انگاری تا آرنج تو چسب فرو رفتن و درست همون موقع مثه این که صورتم جلوی تنور باشه شروع میکنه به گزگز کردن که دلم میخوام یه قالب یخ روش بزارم. ولی فقط از فکرش لرزم میگیره و عرق سردی مثله ژله روی تنم میشینه که اولش چندشم میشه و پشت بندش استخون دردی میگیرم که مهرهای کمرم میخوان از هم وا بشن. واسه همین مجبور میشم دوباره به هر بدبختی که شده خودمو از جا بکنم که البته به محض اینکه سر پا وامیستم سرم گیج میره و هر لحظه امکان داره دراز شم. تنها راه آروم کردنش نیم ساعت به نیم ساعت دوش آب داغه که دکتر شفاعی هم همیشه سفارش میکرد. یادته؟ پرت شدم از حرفم. همیشه اینجوری نیستم آ. باور کن. به تو که میرسم ... هیچی. خب، چی داشتم میگفتم ...؟
آهان، اینکه چقدر برام مهمه بدونم اینایی رو که واست مینویسیم میخونی و پاک میکنی یا نمیخونی و پاک میکنی؟ چون وقتی نمیدونم، همین اول کار سر یه سه راهی خشکم میزنه: به خودم میگم که یا از حرفام (یا نوشته هام؟) خوشت نیومده و پاک کردی یا خوشت اومده و پاک کردی یا برات مهم نبوده و پاک کردی. اگه برات مهم نبوده و پاک کردی، که هیچ! همون بهتر که بخونی (یا نخونی؟) و پاک کنی و مام که دیگه ول معطلیم. اما اگه از اونچه نوشتم خوشت اومده و پاک کردی این ابهام پیش میاد که چرا وقتی خوندی و پاک کردی، جواب ندادی؟ که در پاسخ میشه گفت که یا وقت نداشتی جواب بدی یا حوصله نداشتی جواب بدی یا هر دو یا هیچکدوم. اما اگه از حرفام (یا نوشته هام؟) خوشت نیومده و پاک کردی، این سوال برام پیش میاد که از تمام اونچه نوشتم خوشت نیومده و پاک کردی، یا از بعضیهاش خوشت نیومده و پاک کردی و یا از بیشترش خوشت نیومده و پاک کردی:که اگه از تمام اونچه نوشتم خوشت نیومده و پاک کردی، خیلی از خودم نا امید میشم که چرا بعد این همه سال هنوز نتونستم حتی یه موضوع پیدا کنم و بنویسم تا تو بخونی و خوشت بیاد و حالا بعدشم که پاک کنی، میگم فدای سرت. اما اگه از بعضیهاش خوشت نیومده و پاک کردی، خب، یکم رو صندلیم جا به جا میشم و همچین یه نموره خوش خوشا نم میشه که تا حدودی تونستم موضوعی رو پیدا کنم تا تو بخونی و خوشت بیاد و حالا اگه پاکم کنی بازم میگم فدای سرت. ولی خب اینم یادم میمونه و همچین بفهمی نفهمی تو لب میرم که از بقیه اش که واست نوشتم و خوندی، خوشت نیومده و پاک کردی. ولی اگه از بیشتر حرفام (یا نوشته هام؟) خوشت نیومده، معلوم میشه کمتر تونستم موضوعی رو پیدا کنم تا تو بخونی و خوشت بیاد و بعدش پاک کنی و دوباره دمغ میشم و صد تا لیچار بار خودم میکنم...
اما حالا خودمونیم:میگم بدک نیس گهگاهی یه دو کلام (یا خط؟) واسمون پرتاب کنی. مگه نه؟!
